20 اردیبهشت
امروز بدترین روزم بود ،صبح بابا رفته بود جواب آزمایشت رو گرفته بود و دکتر آزمایشگاه گفته بود مقداری عفونت دیده شده ،بعد قرار شد ناهار بخوریم و ببریمت دکتر ،رفتیم بیمارستان و دکتر گفت عفونت شدیده ،اول که گفت باید بستری بشه و از این حرفها،ولی بعد گفت دارو میدم اگر خوب نشد باید یه شب تو بیمارستان بستری بشی عزیزکم
دنیا رو سرم خراب شده بود تموم بدنم کرخت شده بود اصلا نا نداشتم تکون بخورم مامان جونم،اینجا حس مامانم رو درک کردم،خدایا کار دخترم به اونجا نکشه،
زود خوب بشه،البته به نظر خودم و باتوجه به شواهد خیلی بهتر شدی.
از اونور اومدیموبرات یه صندلی ماشین خریدیم و یه دونه از این صندلی های دستشویی،آهنگم میزنه،شکل خرگوشه.
اینم عکس:

هی برش میداری و سوارش میشی به بابایی گفتم صندلی ماشینت رو هم آورد بالا تا یه کم باهاش رفیق بشی،
از مغازه تا خونه نشوندیمت توش ولی خیلی ننشستی عزیزم،الانم که دارم اینها رو مینویسم رو تخت بغل دست مامان لالا کردی ،مثل فرشته ها،یه عالمه بووووس دخترکم،انشالله هرچی زودتر خوب بشی،دردت به جونم مامان فدات بشم الهی




20 اردیبهشت
